
دفترعشق كه بسته شد
ديدم منم تموم شدم
خونم حلال ولي بدون
به پاي تو حروم شدم
اوني كه عاشق شده بود
بدجوري تو كار تو موند
برای فاتحه بهت حالا بايد فاتحه

خوند
تموم وسعت دلو به نام توسند زدم
غرورلعنتي مي گفت بازي عشقو بلدم

ازتو گله نمي كنم از دست قلبم شاكي ام
چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاريكي ام
دست و دلت نلرزه بزن تير خلا صو

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 7:33  توسط گل یخ
|
آه بگذارگم شوم در تو
كس نيابد زمن نشانه ي من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ي من
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم پاي تا سر تو
زندگي گر هزار بار بود
بار د یگر تو. بار دیگر تو

+ نوشته شده در شنبه 22 مهر1385ساعت 9:43  توسط گل یخ
|
+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 13:21  توسط گل یخ
|
+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 16:13  توسط گل یخ
|
طعنه نزن به گریه هام اشکای تازه تر میخوام
رسم و وفا نیست که منو جا بزار
ی تو غصه ها
+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت 16:21  توسط گل یخ
|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم وبدانند که هستیم
+ نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 11:31  توسط گل یخ
|
کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 18:6  توسط گل یخ
|
یه دل سنگی تو دستم
خیلی دل باهاش شکستم
هر دفعه یه دل شکستم 
تو دل دیگه نشستم
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 9:32  توسط گل یخ
|
کاش می شد به تو گفت:
سالها پیش از این
در بهاری زیبا
در غروبی غمگین
ما به هم بر خوریم
من برای دل تو
تو برای دل من
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته
من بدنبال نگاهت به بلا افتادم
روزها از پی هم می گذرند
تو سرا پا شادی
غافل از سلسله بند نگاهت بودی
که در آن این دل بیچاره ی من گشته اسیر
من در اندیشه این فصل بهار و زمستانی سرد
با دلی رفته ز یاد
زیر لب می گویم:
تو مرو دور مشو از من تو بمان تا که نمیرد دل من
حیف می دانم که :
همان گونه که بود آمدنت در بهاری زیبا در غروبی غمگین
دل مجنون مرا به امید وصال پای تو نشسته
زیر پا می نهی و می گذری 
+ نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 18:23  توسط گل یخ
|

ما چون دو دريچه روبه روي هم آگاه زهر بگو مگوي هم
هر روزسلا م و پرسش و خنده
هر روزقرار روز آينده
اكنون دل من شكسته وخستس
زيرا يكي از دريچه ها بستس ....................
نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 17:1  توسط گل یخ
|
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کن
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم 
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم 


+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 9:6  توسط گل یخ
|
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
بي تو مردم; مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كسي مي گويد
ان زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را;
- بي قيد –
وتكان دادن سر را كه عجيب؟
عاقبت مرد؟
- افسوس

+ نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت 17:7  توسط گل یخ
|
می خواهم بروم سر به سرم نگذارید 
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 11:50  توسط گل یخ
|
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا; شايد خطا كردم
و تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا; تا كي; براي چه
وبعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
ومن با انكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ
هنوز اشفته چشمان زيباي توام
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 9:0  توسط گل یخ
|
نگاهم كرد در نگاهش پنداشتم دوستم دارد
نگاهم كرد در نگاهش هزاران شوق عشق خواندم
نگاهم كرد دل به او بستم ولي بعد ها فهميدم كه

فقط نگاهم كرد



+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 17:53  توسط گل یخ
|
دفترعشق كه بسته شد
ديدم منم تموم شدم
خونم حلال ولي بدون
به پاي تو حروم شدم
اوني كه عاشق شده بود
بدجوري تو كار تو موند
برای فاتحه بهت حالا بايد فاتحه خوند
تموم وسعت دلو به نام توسند زدم
غرورلعنتي مي گفت بازي عشقو بلدم
ازتو گله نمي كنم از دست قلبم شاكي ام
چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاريكي ام
دست و دلت نلرزه بزن تير خلا صو
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 17:25  توسط گل یخ
|
زندگي را از نخست براي من بد ترجمه كردند
.gif)
زندگي را يكي مرگ تدريجي نام نهاد
يكي بد بختي مطلق معنا كرد
يكي درد درمان ناپذ يرش خواند
وسرانجام يكي رسيد وگفت:
" زندگي به تنهايي ناقص است . تا ""عشق"" نباشد
زندگي تفسير نمي شود"
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 17:21  توسط گل یخ
|
دوست دارم كه به پابوس باران بروم اسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد
انقدر اينه ها را به رخ من نكشيد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد
چشمي ابي تراز ايينه گرفتار كرد بس كنيد اين همه دل دوروبرم نگذاريد
اخرين حرف من اين است زميني نشويد فقط از حال خود بي خبرم نگذاريد
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 17:6  توسط گل یخ
|
من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو به من گفتي:
" هر گز هر گز"
پاسخي سخت و درشت و مرا غصه اين هرگز كشت

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 16:57  توسط گل یخ
|
گفته بودي چرا محو تماشاي مني
ان چنان مات كه يكدم مژه برهم نزني
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
نازچشم تو به قدر بر هم زدني

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 16:55  توسط گل یخ
|
"به ياد............"
پيش خود مي گويم ان كه جانم را سوخت ياد مي اورد از اين بنده هنوز
" پس بدون من هنوز به يادتم"

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 16:51  توسط گل یخ
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 16:42  توسط گل یخ
|
خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شدن چشمام
خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد اسموني كه منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خدا حافظ نه اين كه رفتنت سادست
نه اين كه مي شه باور كرد دوباره اخر جادست
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو با تو همينه اسم اين دنيا
خدا حافظ .خداحافظ همين حالا. که من تنهام

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 16:37  توسط گل یخ
|